احساسات مادرانه
با محاسباتی که انجام داده بودم حدس میزدم سنت 10 تا 15 روز باشه
.آخه تویه ایام عید کلی کوه نوردی و مسافرت و مهمونی دادنها و مهمونی رفتنا اصلا اذیتم نکرد که بخواد یه ریزه به دلم شک بندازه ...
فردای روزی که فهمیدم باردارم لکه بینی و خونریزی هام شروع شد واااااااای که فقط خدا میدونه تو اون لحظات چه حالی داشتم
کارم شده بود گریه و زاری
همش میگفتم خدایا خودت دادی خودت هم برام نگهش دار ...
مامان جون مهری تا فهمید اومد دزفول و دو هفته ای مراقبم بود تا اینکه حالم خیلی بهتر شد اما هنوز تو دلم ترس داشتم و نگران بودم نکنه ... واااااای خدا نکنه 
رفتم از دکترم خواستم برام سونو بنویسه تا مطمئن بشم هستی کلی بهم خندید و گفت اینم از احساسات عجیب مامانیهاست باشه برو سونو اما من میگم که هیچیت نیست
فردای اون روز رفتم و وقتی برای اولین بار تو مونیتور دیدمت باورم نمیشد یه موجود کوچمولویه نااااااااااز که اندازه یه سر ناخن قدش بودو قلب خیلی کوچیکش تالاپ تولوپ میزد ...
حسابی شگفت زده شده بودم ای خدا حقا حقیقت و راستی مال خودته تو کتابت گفتی انسان را از خون بسته خلق کردیم ایناهاش جلو چشممه دارم میبینم اون موجودی که گفتی اگه تا حالا به این چیزا اهمیت نداده بودم اما حالا دیگه یقین پیدا کردم تو بزرگی و قدرت مطلق مال تویه...
جالب اینجا بود که دکتر گفت الان نی نی شما 6 هفته و 5 روزشه ...
عجـــــــــــــــــــــب ...شیطون بلای مامانی کی اومدی که من نفهمیدم
قرررررررررررررررربـــونــــــــت بـــــــــــــررررررررررم الـــــــــــــــهی...
روزها گذشت و با تغییراتی که تو خودم میدیدم باورم میشد که مامان شدم و یه احساسی بهم دست میداد که غیر قابل وصف بود گاهی برات شعر میخوندم و باهات حرف میزدم بابایی وقتی این صحنه رو میدید کلی بهم میخندید و میگفت آهای دخمله دارم حسود میشمااااااااااا
ای بابایه شیطون
کم کم ویارام شروع شد و از بعضی چیزا بدم میومد مثلا یوی غذایی که در حال پخت بود و چیزهای ترش مزه داغونم میکردن تا مدتی خاله منصوره جون و خاله زهره جون برامون غذا درست میکردن اونم به سفارش تو و برامون میفرستادن
خودمونیم ها عجب سفارشای توپی میدادی بلااااااا




احساسات مادرانه
